تبليغاتX
آخه من كم كم داره يادم ميره؟؟؟

بازدید : 155 مرتبه
تاريخ : 27 بهمن 1390

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟


منبع مطلب:آخه من كم كم داره يادم ميره؟؟؟



Share
ارسال توسط مدير |دسته:| امتیاز : 3 | 1 2 3 4 5 6|آخه,من,كم,كم,داره,يادم,ميره؟؟؟, آخه من كم كم داره يادم ميره؟؟؟,