تبليغاتX
سنگ پشت

بازدید : 123 مرتبه
تاريخ : 27 بهمن 1390

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی

می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید ، دشوار و کند و دور ها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید

پرنده ای سبک بال در آسمان پر زد ؛ سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :«این عدل نیست ، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچگاه نمی رسم ، هیچگاه»

و در لاک خود می خزید به نا امیدی...

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود

و گفت: نگاه کن ، ابتدا و انتها ندارد، هیچ کس نمی رسد ، چون رسیدنی در کار نیست، مگر به بینهات می توان رسید؟ فقط رفتن است و چگونه رفتن مهم است. هر بار که می روی رسیده ای

خدا سنگ پشت را روی زمین قرار داد. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چنان دور! سنگ پشت به راه افتاد و رفت، حتی اگر اندکی ؛ و با خود می اندیشید که چگونه می رود...



ادامه مطلب...

Share
ارسال توسط مدير |دسته:| امتیاز : 3 | 1 2 3 4 5 6|سنگ,پشت, سنگ پشت,

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد