پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید ، دشوار و کند و دور ها همیشه دور بود.
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید
پرنده ای سبک بال در آسمان پر زد ؛ سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :«این عدل نیست ، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچگاه نمی رسم ، هیچگاه»
و در لاک خود می خزید به نا امیدی...
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود
و گفت: نگاه کن ، ابتدا و انتها ندارد، هیچ کس نمی رسد ، چون رسیدنی در کار نیست، مگر به بینهات می توان رسید؟ فقط رفتن است و چگونه رفتن مهم است. هر بار که می روی رسیده ای
خدا سنگ پشت را روی زمین قرار داد. دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چنان دور! سنگ پشت به راه افتاد و رفت، حتی اگر اندکی ؛ و با خود می اندیشید که چگونه می رود...

محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت يعني اين”
و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود !
اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند .
فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ ...دکتر علی شریعتی
حالا فکر کنید اگه موضوع انشا این بود:(قتل یعنی چه؟)
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
مرد = الاغ + درآمد
مرد + زن = دو تا الاغ که با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنند
يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟
با خشنودی فراوان به شما می گوییم که مرگی دردناک خواهید داشت! پس سعی خودتان را برای فرار از دام سرنوشت بکنید! شما به آهستگی و با درد و زجر فراوان خواهید مُرد... یا به طور واضح تر به قتل خواهید رسید! درحالی که دندان های سفید و زیبایتان در دهان زیباترتان ریخته و چشماهای زیباترترتان از حدقه آویزان است! برای قاتل شما آرزوی موفقیت می کنیم!
۱-استاد به روح اعتقاد داری؟
۲-خوب دیگه خفمون کردی ،خوش اومدی...
۳-جمع کن بابا کار و زندگی داریم!
۴-خفه میشی یا بیام خفت کنم؟
۵-جون مادرت درس دیگه بسه
۶-............
۷-بسه دیگه....
۸-خفه شو..








